اما امروز وقتی استاد جوشکار 55 ساله ی کارخانه در مقابل چشمان دیگران و پسر 19 ساله ای گریه کرد بیش از مقصر دانستن پیمانکار به قانون کار فکر کردم. قانونی که بنظر می رسد فاقد هرگونه ضمانت اجرایی است.
کارگرانی که بیش از 5 ماه است حقوق نگرفته اند. کارگری که می گفت دو ماه است بخاطر بی پولی به خانواده اش سر نزده و دیگری از کتک زدن فرزندانش از فشار تنگ دستی حرف می زد.
سخت است که ببینی مردی جلوی چشمانت زار زار گریه می کند و آرزوی مرگ برای خود و خانواده اش دارد تا از این مصیبت گرفتار آمده رهایی یابد. کارگری که رستگاری و رهایی را در خاموشی ابدی جستجو می کند.
در میان غلیان احساسات به این فکر کردم که آیا به بیراهه نمی رویم؟ آخر به این مردان گرسنه و خسته چگونه می توان گفت راه نجات در استقرار دموکراسی است و مقصر کسانی هستند که بهانه ی نان، آزادی را هم تعطیل کرده اند.
چگونه باید استدلال کرد که عدالت اجتماعی در سایه حکومت قانون ، قانون انسانی نه جنگل، محقق می شود و استقرار حکومت قانون نتیجه ی مشارکت همگانی در تعیین سرنوشت جامعه است. شاید همه اینها هم رویاهایی باشد که دوست داریم باورشان کنیم.
در ظاهر بی ارتباط به بحث فوق این سخنان ابراهیم یزدی در مراسمی برای آزادی عماد الدین باقی آنقدر مهم هست که بارها و بارها نقل شوند: «هیچ دولتی در دنیا آزادی دولتمردان ما را ندارند.هر کاری که بخواهند انجام میدهند. هرکس را بخواهند به زندان میاندازند. هر حسینیه و مسجدی را خراب میکنند.
آزادی دولت لجامگسیخته است. بجای آنکه به درد معلمان برسند آنها را به زندان میاندازند. روزنامه نگاران و دانشجویان نیز همینطور. زنان ما را به چه جرمی میگیرند؟ کارگر اعتصابی را که به زندان نمیفرستند. این سادهترین کار است.
داعیه حکومت از جانب خدا و امام زمان را دارند، به مادر ستم دیده بنی یعقوب چه جواب میدهند؟ با این آزادی بیبند و بار حاکمیت، همهشان در مرگ دختر دانشجوی همدانی مسئول هستند. هیچ کدام نمیتوانند بگویند خبر نداشتهاند، همه شان باید جوابگو باشند.»
برچسب
بازتاب
TrackBack URL for this entry:
http://jomhour.org/cgi-bin/mt421/mt-tb.cgi/1094
نظرات
شاید اگه غم نان نبود، شاید اگه نگرانی برای زن و فرزند نبود اینها هم میتونستند به آزادی فکر کنند.
آریا دجال || ۰۰:۱۵ یکشنبه ۲۷ آبانماه ۱۳۸۶دشتها نام تو را می گویند
کوهها شعر مرا می خوانند
کوه باید شد و ماند
رود باید شد و رفت
دشت باید شد و خواند
در من این جلوه ی اندوه ز چیست ؟
در تو این قصه ی پرهیز که چه ؟
در من این شعله ی عصیان نیاز
در تو دمسردی پاییز که چه ؟
حرف را باید زد
درد را باید گفت
سخن از مهر من و جور تو نیست
سخن از تو
متلاشی شدن دوستی است
و عبث بودن پندار سرورآور مهر
آشنایی با شور ؟
و جدایی با درد ؟
و نشستن در بهت فراموشی
یا غرق غرور ؟
سینه ام اینه ای ست
با غباری از غم
تو به لبخندی از این اینه بزدای غبار
آشیان تهی دست مرا
مرغ دستان تو پر می سازند
آه مگذار ، که دستان من آن
اعتمادی که به دستان تو دارد به فراموشیها بسپارد
آه مگذار که مرغان سپید دستت
دست پر مهر مرا سرد و تهی بگذارد
من چه می گویم ، آه
با تو کنون چه فراموشیها
با من کنون چه نشستها ، خاموشیهاست
تو مپندار که خاموشی من
هست برهان فراموشی من
من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه برمی خیزند
جگرم سوخت.
اینها میدانی تِزشان چیست؟ مردم را گرسنه و بیسواد نگهدار تا بتوانی بهشان حکومت کنی...حالا دیگه نتونستند جلوی دانشگاه رفتن مردم را بگیرند ولی مردم را فقیر نگه داشته اند. فقط خدا رحم کند به این ملت...
نظر بدهید
تا آنجا که امکان دارد از نوشتن نظر خود به صورت فینگلیش خودداری نمایید.
- مجاز به استفاده از کدهای اچ تی ام ال هستید:




